محمد بن حسين البيهقي

955

تاريخ بيهقى ( فارسي )

بر اشتر و هندوان به هزيمت بر جانب ديگر و كرد و عرب را كس نمىديد و خيلتاشان 1 بر جانب ديگر افتاده و نظام ميمنه و ميسره تباه شده 2 ، و هر كسى مىگفت نفسى نفسى 3 ، و خصمان در بنه افتاده و مىبردند و حمله‌ها به نيرو مىآوردند و امير ايستاده 4 . پس حمله به دو آوردند و وى حمله به نيرو كرد و حربهء زهرآگين 5 داشت و هركس را زد نه اسب ماند و نه مرد . و چند بار مبارزان خصمان 6 نزديك امير رسيدند و آواز دادندى و يك‌يك دستبرد 7 بديدندى و بازگشتندى . و اگر اين پادشاه را آن روز هزار سوار نيك يكدست 8 يارى دادندى ، آن كار را فروگرفتى 9 و لكن ندادند 10 . و امير مودود 11 را ديدم ، رضى اللّه عنه ، خود روى بقربوس 12 زين نهاده و شمشير كشيده بدست و 13 اسب مىتاخت و آواز مىداد لشكر را كه « اى ناجوانمردان ! سوارى چند سوى من آييد » البتّه يك سوار پاسخ نداد تا نوميد نزديك پدر بازآمد . غلامان تازيكان 14 با امير نيك بايستادند و جنگ سخت كردند از حد گذشته . و خاصّه حاجبى 15 از آن خواجه عبد الرّزّاق ، غلامى دراز با ديدار 16 مردى تركمان در - آمد ، او را 17 نيزه بر گلو زد و بيفگند و ديگران درآمدند و اسب و سلاح بستدند و غلام جان بداد و ديگران را دل بشكست و تركمانان و غلامان قوى درآمدند 18 و نزديك بود كه خللى بزرگ افتد ، عبد الرّزّاق و بو النّضر و ديگران گفتند : زندگانى خداوند دراز باد ، بيش ايستادن را روى نيست 19 ، ببايد راند . حاجب جامه‌دار نيز به تركى گفت : خداوند اكنون بدست دشمن افتد ، اگر رفته نيايد بتعجيل - و اين حاجب را از غم زهره بطرقيد 20 ، چون بمرو رود رسيدند به زودى - امير براند ، پس فرمود كه راه حوض گيريد و آن راه گرفت و جويى پيش آمد خشك و هر كه بر آن جانب جوى براند ، از بلا رهايى ديد . و مرا كه بو الفضلم خادمى خاص با دو غلام به حيله‌ها از جوى بگذرانيدند و خود بتاختند و برفتند و من تنها ماندم ، تاختم با ديگران تا بلب حوض رسيديم ، يافتم امير را آنجا فرودآمده 21 و اعيان و مقدّمان روى بدانجا نهاده و ديگران همىآمدند . و مرا گمان افتاد كه مگر اينجا ثبات خواهد كرد و لشكر را ضبط كرد 22 ، و خود ازين بگذشته